بهرام: عجیبه!! رباتی که از آینده میگه! شنیدی چی گفت؟
ستاره: آره بابا اینم مثه خودت دیوونه س. از دیشب هی میگه آینده آینده آینده، انگار آینده چی میخواد بشه. همش همینه ربات... فکر نکن آینده آینده که میگی، ما ابله میشیم و بهت اعتماد میکنیم. آینده همین الانه. الانم همون گذشتس...
و قاه قاه با بهرام خندیدن. خندید و خنیدیدن. انقدر خندیدن که دلشون درد گرفت. بیشتر از اینکه الکی خندیدن، بیشتر خندشون میگرفت. ناگهان بهرام دید که نورین هم میخندد و صدای خنده ی او شبیه به صدای خنده مادرش است.
براش عجیب بود. یاد مادرش افتاد. رباتی که از آینده میگه و صدای خنده مادرش را میدهد؟ شایدم شبیه به صدای مادرش بود و داشت توهم میزد. حتما این بخاطر شام دیشبه که کنار دوستش سورنا خورده بودن. با هم چلچله زده بودن. یه چلچله ی چرب و چیلی. چلچله آدما رو چل میکنه. اونم قطعا چل شده بوده و هست.
بهرام: ستاره.... عزیزم... ببخشید که این رو میگم. روم نمیشه بخدا. باور کن. آخه من دیشب هم چلچله خوردم و شاید تو حال خودم نباشم. بیا ببین این ربات دنبال چیه. نگران نباش دنبال من نیست، اگه بود؛ تا الان گرفته بودتم.
ستاره: چیییی چلچله؟ بازم زدی زیر قولت؟ چلچله ها دیگه مثه قدیم سالم نیستن بهرام. باید چجوری اینو بهت ثابت کنم. این روزا همه آدم های رباتی چلچله میزنن. پتومو بردار و برو بخواب تا چلچله از سرت بیوفته. دمه ظهره و هوا خوبه. آخه چرا چلچله میخوری. راستی پتوم اسم دار شده، خودش میخواست مهنیا باشه. حالا چرا اسم مهینا این شد رو بیدار شدی بهت میگم. آخه تو الان چلی و نمیفهمی! آدم روش نمیشه بهت بخنده، دیوونه ی چل! از راه اومدی و یه خواب میتونه خیلی کمکت کنه. دیگه هم سمت چلچله بری میکشمت. چل آقا. تو باید به فکر بچت باشی الان...
ستاره با بهرام یه پیوند دلی داشت. قطعا بهرام جای برادر ستاره بود. برادری که به ستاره کمک میکرد. اما این بهرام چند وقتی میشه که به چلچله معتاد شده. ستاره، هر بار اسم چلچله رو میشنوه بهش میگه که سی سالت شده. این کارا رو نکن. دلش یه طوری میشه. آخه بهرام، یاد آور پدر معتاد ستاره برای ستاره هست. پدر مرحومش. پدری که با دست های تمیز زندگی میکرد. پدرش که معروف بود به: "سرهنگ"
زندگیّ سرهنگ:
پدرش یعنی "سرهنگ" جزو نظام بود. کلی برا پیشرفت سعی و تلاش میکرد. عاشق دنیا و خانوادش بود. برای کشورش هر روز عرق میریخت. شبا هم یه چیزایی میخورد که فقط برخی از کافه ها داشتن. به این چیزایی که سرهنگ معتادش بود، میگفتن "ازونا". باید بگم این اعتیاد برا خانوادش هیچ مشکلی نمیساخت. هیچ مشکلی. صبح سر کار. بعد از ظهرا ازونا. شب خانواده. اینو یبار که روی ازونا