فونت:
اندازه:
پوسته:

پس راوی، داستان خودش رو ساخت. داستانی مشابه با داستان زندگی عادی و دربرگیرنده‌ی نکات اساسی روایت اصلی. یه داستان عجیب و طولانی. سعی کرد همه ی هم و غمش این باشه که بهترین داستان رو بنویسه. تا دلش آروم‌تر شه و بتونه بگه " آی مردم، منم یه نقش اساسی دارم و این متن را "من" نوشتم!!"
در داستان او؛ نیروهای ضد شورش میریزن. هم ستاره رو میببرن هم بهرام رو. باید بگم، چه ابتدای زیبا و در عین حال دردناکی. ( راستی ما برای خلاصه تر شدن، و خوابیدن میل راوی به دیده شدن...تنها بخش ابتدایی روایت راوی رو میگیم یعنی یک صفحه از این روایت. پس با ما همراه باشید عزیزای دلم.)
روایت زیبای راوی:
" بهرام اشتباه کرده و باعث شده هوش مصنوعی به خطر بیوفته." چیزی که میگفتن این بود؛ ولی واقعیت میگفت اون داشت رمز آی ای رو بدست میوورد. اگه این حقیقت داشت اون میتونست آی ای رو زمین بزنه! اما انگار آی ای از ماجراش با خبر شده و اومده سراغش.
به شدت گرفتن و بردنشون. مهینا یعنی پتوی ستاره رو هم بردن. یکی نبود بگه آخه پتو رو چیکار دارین! مهینا هنگام رفتن داشت زار زار گریه میکرد و اشک میریخت. برای اینکه دیگر کسی نبود که اورا گرم کند و زندگیش پوچ شده. ستاره به فکر دوستش و دوستش آلوده به چلچله. بهرام هیچی نگفت. هیچوقت چیزی نمی‌گفت. تنها حرفی که زد این بود که "بچه ها را کاری نداشته باشید... " اما خب آی ای و گروه سایبری بی رحم بودن.
نورین چیکار کرد؟ نورین از آی ای نبود. پس توی زمین فرو رفت. و از دست نیروهای ضد شورش قایم شد. اون خیلی راحت این کارو انجام داد. انگار برا این کار ساخته شده. باید بگم کارش قشنگ بود. مخصوصا در وقایعی که اینطوری کار گیر میکنه.
بهرام به زندان رفت. برای هفت روز متوالی. اونو از حال خودش در آوردن. و در سلولی قرنطینه اش کردن. حتی نمیتونست دیگه فکر کنه.. به خودش میگفت:
دیوانه ای که میرمد از سنگ کودکان
بیرون کنش ز شهر که کامل عیار نیست

باید گفته شه که تمام این مدت زندان، به ستاره و اسما فکر میکرد. هر لحظه با اینکه بهشون فکر میکرد، سعی میکرد فکر نکنه و جای خوبی رو براشون دعا کنه.