فونت:
اندازه:
پوسته:

نمی‌دونم. باور کن نمیدونم....نسیم سوزناکی می‌وزه، انگار رازی تو گوشم پچ‌پچ می‌کنه، رازی که کلمه‌هاش روی این مه سرگردونن. شایدم دارن با گرمای این آتیش میرقصن. مه، مثل پرده‌ای روی این دنیا پهن شده. داره انسان‌هارو هم یکی یکی قورت میده. همیشه انگار چیزی پشتش قایمه— یه سیاهی عمیق، یه سایه، یه صدا، یه چیزی که نمی‌تونم بگیرمش. دستام می‌لرزن، چوبو محکم‌تر می‌گیرم، قلبمو عمیق تر میکشم. یادمه اون اول که با مامان نفس آشنا نبودم؛ تو کوچه‌ها آدما بخاطر چیزی که نمیخریدن، برام سکه پرت می‌کردن، ولی چشماشون به من نبود. فقط دوست داشتن حس ترحم بدن. اصلا آدما انگار دیگه آدم نیستن. شایدم باشن. شایدم اثرات این مه باشه که رو مغزشون اثر گذاشته. رو مغز منم اثر گذاشته؟ حتما.
آدما سایه‌شون رو دیوارا می افته ولی نگاه به سایه شون هم نمیکنن، اونوقت منو بگو که توقع دارم منو ببینن. سایه بعضیا سنگینه، انگاری له‌م میکنه. یه تضاد درونش هست. نه اینکه از ملاقات با اون افراد بدم بیاداا. فقط تو دلم یه کم استرس میگیرم که نکنه این سایه سنگین، این روح بزرگ، بفهمه من خیلی ساده ام. بفهمه خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنه ساده ام.
حالا تو این بیابون تنهام، من و این مه کنار هم. یه چیزی تو دلم می‌گه منتظر بمون. شبیه به یه رویا، شبیه زمزمه، شایدم چیزی که از این سرما قوی‌تره. اینا رو میگم. به خودم. به شما. البته ما و شما نداره. شما یعنی ما، ما یعنی شما. باور کن.
با چوبی که دارم کنار قلبم اسمم رو مینویسم. یه قلب کج و کوله باید صاحب داشته باشه. زشته بی صاحاب بمونه. رو شن‌هایی که انگار قصه‌ای رو در گوشم زمزمه میکنن. دارم خلاقیتمو شرحه شرحه به نمایش میگذارم.
"مه میخواد تو رو هم ببلعه!" گوش نمیدم. به مه هم دلمو نمیدم. چوبمو فشار می‌دم، یه خط دیگه به قلبم اضافه می‌کنم. یه خط برای پدر مادرم. از وقتی که رفتن انگاری من توی چاه عمیقی دارم راه میرم. حفره ای سیاه و تاریک. از این ارتفاع نمیشه بالا اومد. مگر اینکه یه معجزه رخ بده و پدر مادرم زنده شن. اون اولا من ته چاه سوگوار و گریه کنان بودم. بعد به این نتیجه رسیدم که نشستنم بدون امید، حتی برا مادر خدا بیامرزمم زننده اس. پس پاشدم و در این چاه سیاه راهمو میرم. در قعر نقاشی میکشم و خودمو به بیخیالی میزنم... تا مادر خوشحال باشه. تا پدر خوشحال باشه. تا ما خوشحال باشیم.
نوبت به خط سوم میرسه. نمیتونم بگم از این خط خیلی ساده میگذرم. این خط خوابو از سرم میپرونه. این یکی انقد بزرگه که انگار میخواد قلبمو نابود کنه. خدا کجاست؟ نمی‌دونم. شاید با این مه ترکیب شده. شایدم رفته تو قلب زخمی‌م تا دیگه این دنیا رو نبینه. من فقط می‌دونم باید منتظر بمونم، تو این سرما، زیر پتوی عزیزم. برای چیزی که شاید خودمم ندونم چیه. سعدی گفته:
تا خرمنت نسوزد تشویش ما ندانی

اما خب خرمنم سوخت سعدی جان ولی بازم نفهمیدم تشویش چیه؟ تشویش ما چیه؟ تشویش شما چیه؟(البته که ما و شما نداره)، تشویش آدمایی که دیگه آدم نیستن چیه؟ بهتره یه روزی با بهرام در موردش حرف بزنم.