بخش شانزدهم:در چشم منی، تو روح منی...
سلام بر تو که سین سلام بر تو رسید
بازآی و بر چشمم نشین، ای دلسِتان نازنین
پرتو نور روی تو هر نفسی به هر کسی
{اما}
ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید
{چون}
ما شمع انجمنیم یک زبان و یک دل شو
{پس}
بیا جهان را به بد نسپریم
با مدعی مگوییم، اسرار عشق و مستی
{و همینطور نگیم..}
امروز چه روز است که خورشید دو تاست؟
{آخه}
چون که صد آمد نود هم پیش ماست
لطفاً هر جایی گنگ بود با توجه به خود؛ کلمات مرتبط را بین هر شعر قرار دهید. تشکر
راستی گویم به سروی ماند این بالای تو، در عبارت مینیاید چهره زیبای تو
ماه و پروین از خجالت رخ فرو پوشد اگر
زنهار از آن تبسم شیرین تو
{بنابراین}
ای که با زلف رخ یار گذاری شب و روز، فرصتت باد که خوش صبحی و شامی داری
{اما توجه کن}
عقل تو در بند جان و طبع تو در بند نان، مغزها اندر خمار و دست ها اندر خمیر
در کشور یاسی که سحر خنده شام است
فریدون فرخ فرشته نبود، ز مشک و زعنبر سرشته نبود…
ای پادشاه حسن خدای را بسوختیم، آخر سؤال کن که گدای را چه حاجت است…
محتاج غصه نیست گرت قصد خون ماست.
{با این حال همیشه}
گفتم که کارم از غم عشقت به جان رسید، گفتی مرا حدیث تو باور نمیشود
{پس}
دل گفت که ما چو قطره ها مسکینیم. در عمر خود را کجای دریا بینیم، آن قطره که این گفت چو در دریا رفت، فریاد برآورد که ما خود اینیم!!!
کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست
خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل
منزل مکن به فقر که دولت گذر کند (چون) منزلِ ما عدم است و ره ما بینشان
در مذهب ما باده حلال است ولیکن
الا یا ایها الساقی ادر کأساً و ناولها، که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست، تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست
{اما ما}
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز، باشد که باز بینیم، دیدار آشنا را
{زیرا}
هر که او از همزبانی شد جدا، بیزبان شد گرچه دارد صد نوا،، چونکه گل رفت و گلستان شد خراب، نشنوی زان پس ز بلبل سرگذشت
بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود، این همه قول و غزل تعبیه در منقارش
حافظ چه نالی گر وصل خواهی، خون بایدت خورد درگاه و بیگاه…
من طالب او چگونه باشم گر حضرت حق مرا بجوید…
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد، عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
…
چون، عهده نمیشود کسی فردا را
کمتر، از ذره نهی پست مشو مهر بورز
گنج، عشق خود نهادی در دل ویران ما
سرگشته توست، دل من، نفـسـم آغشته به توست
ای، ساربان آهسته ران که آرام جانم میرود
غلام، همت آنیم که زیر چرخ کبود (با هم)
فلک، را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
بر جهان تکیه مکن؛ گر قدحی می داری
گر بدانستی، که خواهد مرد ناگه در میان، جامه چندین کی تنیدی پیله گرد خویشتن
زلف دلبر، دام راه و غمزه اش تیر بلاست، یاد دار ای دل که چندینت نصیحت میکنم
چه شود، گر من و تو چند قدح باده خوریم، باده از خون رزان است نه از خون شماست
از شش جهت عالم، ما روی به تو آوردیم (پس) یا رب مکن از لطف، پریشان ما را
دیوانه شدیم؛ که میرمیم از سنگ کودکان…(پس)جان به دریای نگاهش سپردیم بی دریغ
بر، زمستان، صبر، باید، طالب، نوروز، را
………….
در کارگه کوزه گری کردم رای، در پایه چرخ دیدم استاد به پای… میکرد دلیر کوزه را دسته و سر، از کله پادشاه و از دست گدای
ای زبر دست زیر دست آزار، گرم تا کی بماند این بازار، به چه کار آیدت جهان داری، مردنت به که مردم آزاری
آنکه پر نقش زد این دایره ی مینایی، کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
ز غم ما همچو شمعم که چو شمع در غم ما، چو نفس زنم بسوزم، چو بخندم اشکبارم، ز تو ام من آنچه هستم...که تو گر نی ای، نیم من… که تویی که آفتابی و منم که ذره وارم
پای ما لنگ است و منزل بس دراز، دست ما کوتاه و خرما بر نخیل
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش، که تو خود دانی…
جلوه بخت تو دل میبرد از شاه و گدا، چشم بد دور...
منو هم صحبتی با اهل ریا دورم باد…
چون من همه او شدم، بیانداخت مرا
در چشم منی
تو روح منی
نتوان سرسری از معنی پیچیده گذشت…
ای بر علمت خرد رد و گردون دون
باشد که بگشایی دری، گویی برخیز اندرآ
گفت: هر درختی را ثمرهای معین است که به وقتی معلوم به وجود آن تازه آید و گاهی به عدم آن پژمرده شود و سرو را هیچ از این نیست و همه وقتی خوش است و این است صفت آزادگان.
غلام جماش آن سهی سروم، که از شراب غرورش، به کس نگاهی نیست
...ورت ز دست نیاید چو سرو باش آزاد
در این بازار اگر سودیست، با درویش خرسند است، خدایا منعمم گردان، به درویشی و خرسندی
من این قصیده به پایان نمیتوانم برد. که شرح مکرمتت را نمیرسد پایان