به قله رسیدن یعنی چی؟ فکر نمیکنی اگه به قله برسیم از این کوه دست میکشیم و میریم سراغ یه کوه دیگه یا قله ی دیگه؟
این رو مهینا به دوستش بهرام گفت. اون انسان نبود، ولی میتونست حرف بزنه. اون ها هر چند وقت یبار به یه کوه میرفتن و تا وقتی به قله نرسیدن، راه های مختلف امتحان میشد.
"میگم مهینا، این راهی که اومدیم حیوون میوون زیاد داشت، ولی خب ما تونستیم ازشون فرار کنیم، راستی اون چشمه هه که دیدیم رو یادته؟"
بنظر بهرام، هر قله ای یه راه مخصوص به بالا داره که ازش بشه رو ارتفاع ایستاد، دنیا رو دید و به این فکر کرد که چقد آدما کوچیکن.
بهرام دیگه بیابون گردی نمیکنه، بلکه دنبال کوه ها و قله ها افتاده. هر چند وقت یبار، میرفت سراغ قله ای جدید و تا وقتی نتونسته فتحش کنه، هی راه های مختلفشو با مهینا امتحان میکرد. تا برسه به اون بالا، قله ای که مد نظرش هست رو فتح کنه، و یادگاری ای از خودش رو قله قرار بده.
بعد از رسیدن به قله. نقشه ای که برای رسیدن به قله ی اون کوه بود رو تهیه کرده داشت. میفهمید که کوه آسون بوده یا سخت، چه راهی میرفت که به قله میرسید و اینکه کدام جانوران درنده، در کوه زندگی میکردند.
تو سال گذشته سی و سه تا قله رو فتح کرده بود، و نقشه رسیدن به هر قله ای رو تهیه.
هر روز میخواست قله های جدیدی رو امتحان کنه، انقد با تجربه شده بود، که وقتی کوه رو میدید، میفهمید که از کدوم سمتش باید بالا بره یا کدوم اخلاقشو باید بیشتر در فکرش داشته باشه. افکاری که کوه رو فتح میکرد، به قله میرسید و در نهایت، کوه بعدی، قله بعدی.
به دست آوردن جالب بود، بهرام قله هایی که رفته رو بدست آورده بود. فهمیده بود چطور از اون کوه بره بالا. بدون اینکه مثه اون اوایل، دیگه چشمه ای رو ببینه، یا کنار درخت زیبایی بایسته. مهینا جدیدا بهش میگفت قله ای که فتح کردی و بدستش آوردی رو ول نکن. چقد تنوع طلب شدی که با بدست آوردن پرچم قله، اون رو رها میکنی؟
تا که یک روز، به سخت ترین کوهی که دیده بود رسید. فتح کردن قله؟ حتی نمیشد از کوه پایه بالا رفت، همه ی راه هارو سعی کرد. یبار به بن بست خورد، یه روز به جونوور های وحشی اون کوه. یبار هم که از یه درخت بالا رفته بود تا بتونه به قله برسه، خورد زمین و پاش داغون شد.
"این کوه راه به قله اش نداره" مجبور شد راه های مسخره ای رو امتحان کنه، از توی چشمه ها شنا میکرد و از غار های آبی به سمت بالا حرکت میکرد. از روی سنگ های بزرگ پرش میکرد، روی خزه ها میلغزید و روی درخت ها خونه. شاید بشه گفت چندین سال برای رسیدن به اون قله تلاش کرد. ولی بازم... نرسید
"این قله فتح کردنی نیست"
بعد از هر تلاشش این رو به خودش میگفت. راه های غیر منطقی و خنده داری که برای رسیدن به اون قله روی نقشه کشیده بود رو حفظ شده بود. با جانور های ناحیه های مختلف آشنا بود و هر سری، خوراکی خوشمزه ای براشون میبرد. اونا هم کمکش میکردن. کنار درختا می ایستاد، ازشون بالا میرفت و حسابی درخت های قله مورد نظرشو دوست داشت. جدیدا یه بید مجنون پیدا کرده بود که خیلی حس قشنگی داشت. کنارش ناهار میخورد و شبا هم کنارش میخوابید. انگار اون بید، جادویی بود.
بهرام با خودش میخوند:
ای که در کوچه ی معشوق ما میگذری
برحذر باش که سر میشکند بید مجنونش
در آخر، آن بید مجنون، به حرف درآمد، و گفت: تو میتونی نزدیک قله شی!!! اون رو به نزدیکای قله رسوند. از راهی که بهش نشون داد. یه راه عجیب و غریب و پر از صخره های تو در تو...
بالاخره بهرام تونست قله رو فتح کنه. اما...
دوست نداشت پرچمی رو روی قله بزاره. دوست نداشت از آن کوه دست بکشه. هنوزم میخواست راه های مختلف آن کوه رو امتحان کنه. بدون ترس از "افتادن"
بهرام عاشق آن کوه
و کوه عاشق او
دیگر چیزی برای گفتن نیست
به جز، پایبندی بیشتر به قله ای که در زندگی دارید.
به جز، پیچش هایی که در قله ی خود میزارید.
به جز اینکه قله به قله نرفتن. و عاشق قله ی خودتون بودن.
مطمعنن باشین در ادامه تنها در مورد کوه و قله صحبت نمیکنیم...
مهم این هست که قله ها رو بدست بیاریم یا کوه رو نظاره کنیم؟
آدما با بدست آوردن چیزی، ازش زده میشن. انگار مثه بهرام قصه ما، خیالشون راحت میشه که "خب دیگه اینم تونستیم فتح کنیم، بریم سراغ بعدی" و بعدی، و بعدی.
آیا دیدن جانورهای خطرناک در رسیدن به قله، شما رو از رسیدن به هدفتون، دور میکنه؟
عاشق باشین و عاشق بمونید.
قله ی خودتون رو پیدا کنید.
کنار بید مجنون آش رشته بخورین
و خوش باشین