روز اول: خانم معلم
ساعت هفت صبح:
صبح شده بود و خورشید گرمای خودش را به روستای "شادی" هدیه میکرد. خورشیدی که با زبانی جادویی میگفت: "بسه بیدار شین، صبح شده عزیزانم، الان وقت خواب نیست. بیاین زیر نور من."
خانم معلم قصه ما از خواب بیدار شد. در خانه خود آشپزخانه کوچک نقلی ای داشت. خانه اش بر روی یک تپه بود که تیرک های چوبی نگهش میداشتند. از این خانه هایی که تو روستا زیاد دیده میشود. یه بالکن بزرگ و تابی برای بازی. خانم معلم، زیر سماور را روشن کرد، تا یک چای گرم و دلنشین را میل کند. از بالکن باز هم دید که دشت زرد است و باد؛ خوشه های گندم را نوازش میکند. آری. این صحنه خیلی قشنگ است. هر روز به آن توجه میکند و هر روز میبیند که بچه های مدرسه اش، درون این دشت با پروانه ها بازی میکنند. خانه اش برای ننه سکینه است، او بود که خانه اش را اجاره داد و همسایه خانم معلم شد.
"باید به مدرسه بروم، کلا یادم رفته بود که مثلا معلمم!"
سریع چای خود را نوشید. به سمت اتاق رفت و درب کمد خود را باز کرد. لباس های محلی و رسمی اش را برداشت. کلاه قرمز تیره ای که دوستش داشت را روی سرش گذاشت، زیر سماور را خاموش کرد و به سمت مدرسه راهی شد…