بخش آموزشی از کتاب ما بچه‌ها

بازگشت به کتاب
فونت:
اندازه:
پوسته:

ساعت هفت و نیم صبح در راه مدرسه:
در کنار جاده ی؛ جمع بچه ها جور بود. معلم شنید که بچه ها دارند درباره امتحان آن روز صحبت میکنند.
محمد: حس میکنم امرزو سخت ترین امتحان باشه، آخه خودش گفت یه چیز عجیبه!
آریا: امیدوارم که اینطور نباشه، من زیاد نخوندم… ولی حس میکنم سخت نیست. البته یبار همینطوری حس میکردم ولی برعکسش شد!!
محمد: این خانم معلم هم یه چیزیش میشه ها… آدم نمیدونه چیکار کنه.
محمد تا خانم معلم را دید، حرف را قطع کرد و گفت:
"ااا سلام خانم، خوبین، صبحتون بخیر، میگم جان من امتحان امروز رو راحت بگیرین"
سارا: "آره خانم، من که کلی خوندم، بازم نمیفهمم منظور شما از امتحان چیه؟ میخواین سوال غیر از کتاب بدین؟ "
معلم: " سلام بچه ها، بهتون گفتم که اصلا کتاب رو نخونین، قول میدم بعد از امتحان بفهمین منظورم چی بوده. نگران نمره نباشین که هواتونو دارم"
آریا: "یعنی چی خانم؟ یعنی امتحان نمره نداره؟ اینطوری که میگین من میترسم!"
معلم: " نه آریا جان. هر امتحانی نمره داره، اینو چند وقتی هست بهتون میگم، اما نگران نمره نباشین. حالا بدویین به مدرسه برسین که دیگه داره دیرتون میشه."
معلم این را گفت و از جمع سه نفری آن ها دور شد. از این که میدید بچه ها در مورد این امتحان شوق و کمی تردید دارند خوشحال بود. با اینکه میدانست میخواهد به همه آن ها نمره خوبی بدهد، نمیخواست خیالشون رو بابت نمره راحت کند.